تبليغاتX
دست نوشته های زندگی

دست نوشته های زندگی

لحظه های من

خوب اینکه تنهام اصلا چیز جدیدی نیس...اینکه غصه می خورم هم دیگه خیلی قدیمی شده...اما خوب...

اینقد کلمه و جمله هست که دوست دارم اینجا بنویسم...از اینکه چرا اینجوری شد...چرا من...اما نمی دونم چرا دستم به نوشتن نمی ره...بعد از یه مدت تنهایی دیگه حتی حوصله خودتم نداری

بهترین سالای زندگیم رو هر روز میرم دانشگاه و برمیگردم خونه...فقط همین!

حرف آخر:

دیشب به سیل اشک ره خواب می زدم

نقشی به یاد خط تو بر آب میزدم

ابروی یار در نظر و خرقه سوخته

جامی به یاد گوشه محراب میزدم

روی نگار در نظرم جلوه می نمود

وز دور بوسه بر رخ مهتاب می زدم

نقش خیال روی تو تا وقت صبحدم

برکارگاه دیده بی خواب می زدم

 

نوشته شده در یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت 19:43 توسط الهام| |

دو تا تیم دیگه،دو تا قاره اون ور تر باهم بازی می کنن.خوب بلاخره یکیشون هم بازی رو می بره.اون وقت پسرا تو دانشگاه با هم دعوا می کنن!!!تازه وای به روزی که پای استادا هم بیاد وسط.اون موقع هست که میشه راحت بشینی و از ته دل بخندی

یه روز شادم یه روز غمگین.ولی هر جوری هست داره می گذره...ای خدا شکرت...

این شما،این هم فشن ترین پیرزن ایران

 

 

حرف آخر:

در محبت داغ دوری را کسی معنا نکرد

راز الفت را از این گل واژه ها کس وانکرد

خاطر ما پر زیاد یار و ایام وفاست

بی وفایی را کسی در ذات ما پیدا نکرد

 

 

نوشته شده در جمعه 1 اردیبهشت1391ساعت 10:52 توسط الهام| |

زندگی میگذره...خنده داره من حرفا آدما رو خیلی ساده و راحت باور می کنم...بعد طرف مقابل اعتراف می کنه که دروغ گفته!!!خلاصه روزگاریست...

سال جدید حس خوبی میده بهم...شاید امسال،برعکس سال قبل برام خاطرات شیرینی بجا بذاره...

حرف آخر:

گفته بودی که شوم مست و دو بوست بدهم

وعده از حد بشد و ما نه دو دیدیم و نه یک

نوشته شده در دوشنبه 14 فروردین1391ساعت 23:9 توسط الهام| |

حس غریبیه...از اون شباس که دلم گرفته...دلم می خواد با یکی حرف بزنم...اما کو گوش شنوا...دلم برا قدیما تنگ شده...وقتایی که کسی بود به حرفام گوش کنه...

آخ خدا...بازم شکر

حرف آخر:

چرا زمستون تموم نمیشه؟؟؟من خیلی وقته اسیر خزان شدم!

نوشته شده در چهارشنبه 24 اسفند1390ساعت 23:13 توسط الهام| |

سال ۹۰ هم تموم شد و رفت...من  موندم و یه دنیا خاطرات تلخ شیرین...یاد لحظه های اشک بار و خنده های ظاهری که از ته قلبم نبود...شکستم...

چیزی رو که می ترسیدم از دستش بدم امسال از دست دادم و برا همیشه همه چی نابود شد...چه شبایی که گریه کردم که روز بعدش رو بتونم بخندم...اما هیچی درست نشد...بهترین روزای جوونیم رو بخاطر داشتن چیزی تلاش کردم که آسون منو تنها گذاشت...بگذریم...گذشت...اما منم پیر شدم...به اندازه ی تموم اون لحظه های سخت پیر شدم...

این سالی که گذشت با خوشی بقیه خندیدم و با بغضشون اشک ریختم...حالا سال ۹۱ داره میاد و من هنوز هم نمی دونم می بینمش یا نه؟اما اگه از ۹۰ گذشتم تمام خاطرات تلخم رو جا میذارم.خاطراتم رو با ۹۰ تموم می کنم...میخوام بازم زندگی کنم...نفس بکشم...میخوام بازم به دلیل شادی خودم لبخند رو لبام بیاد...

الان که می نویسم به یاد دوستی افتادم که بهار ۸۹ رو ندید.برای آمرزشش دعا کنید.روحش شاد...

یاد همه پدر بزرگا و مادر بزرگا که سال های قبل بودن و حالا از بین ما رفتن هم بخیر...دلم هوای عیدی گرفتن از دستای مهربون مادربزرگ رو کرده...مادر بزرگی که حالا دیگه نمی دونم کجای آسمونه

حرف آخر:

شاعر از کوچه ی مهتاب گذشت

لیک شعری نسرود

نه که معشوقه نداشت

نه که سرگشته نبود

سال ها بود دگر کوچه ی مهتاب خیابان شده بود!!!

نوشته شده در جمعه 19 اسفند1390ساعت 15:35 توسط الهام| |

بعد دو سال بازم تو اون جاده بودم...منتها سری قبل داشتم پرواز می کردم ولی این دفعه دلم نمی خواست که برم...حس بدی بود...بر عکس همیشه جاده داشت تند تند تموم میشد و منو می رسوند به جایی که دلم نمی خواست برسم...با تمام غصه هایی که رو قلبم سنگینی می کرد رسیدم...اما خوب حالا احساس خوبی دارم...خلاص شدم انگار...از اون همه پایبند بودن خلاص شدم...

 

نوشته شده در دوشنبه 24 بهمن1390ساعت 13:18 توسط الهام| |

شب یلدای ۲۰ سالگی هم گذشت...با این تفاوت که من برا اولین بار تو این ۲۰ سال این شب رو تنها بودمکلی برنامه ریزی کرده بودم که برم خوابگاه ارم که با دوستای خواهرم باشیم.و قرار بود من آش رشته درست کنم مثلا!!!اما خوب دیشب من بودم و تب شدید و سوزش گلو تا سرحد خفه شدن و داروهای دکتر...اصلا حس خوبی نبود!

راجب این عکس خودتون قضاوت کنید!!!!مخصوصا راجب ساعت پذیرایی از مهمونا!

 

حرف آخر:

فریب خوردگان رو همیشه روزنه ایی باقیست که از آن به سلامت بگذرند.

نوشته شده در پنجشنبه 1 دی1390ساعت 12:13 توسط الهام| |

شمع روشن می کنم...انگار رو زمین نیستم...فکرم جای دیگس...برای دوستام دونه دونه شمع روشن می کنم و براشون آرزو می کنم...پارسال فقط برای یه دوست شمع روشن کردم.آروزم برآورده شد ولی براش تاوان سنگینی دادم...دلم شکست...اما امسال یه حس دیگه...غریبم انگار...تو یه دنیای دیگه...بعضی وقتا فکر می کنم مرگ می تونه یکی از شیرین ترین آرزوهای یه آدم باشه...و در نهایت بازم منم و چند قطره اشک که دوست ندارم کسی ببینه...درسته تنهام،اما احساس سبکی می کنم و همه ی اینا رو مدیون یک دوست خوبم...کسی که قبلا راجبش بد قضاوت کردم.کاش سال ۸۷ حرفاش رو قبول کرده بودم...اما الان کاری جز حسرت خوردن از دستم بر نمیاد...

برای من غمگین ترین مراسم محرم،مراسم شام غریبان هست.هر سال یه غمی می شینه تو دلم که تا چندین روز با منه.و خوب امسال هم مثل سالای قبل...

بدتر از همه اینا که بدجور سرما خوردم...

حرف آخر:

از ماست که بر ماست!!!

نوشته شده در جمعه 18 آذر1390ساعت 9:41 توسط الهام| |

دوشنبه ۴.۳۰ صبح

ساعت موبایلمو گذاشته بودم زنگ...صداش در اومده...دلم میخواد هنوز بخوابم...ولی خوب نمیشه دیگه...با بدبختی خودمو انداختم تو حموم که دوش بگیرم...

ساعت ۶ صبح

بازی شروع شده...ایران-مصر...وای چه هیجانی...ست اول رو ما بردیم...ولی دیگه مجبورم از خونه بزنم بیرون وگرنه به کلاس نمی رسم...اکثر بچه های کلاس دیر رسیدن به خاطر دیدن بازی...ولی خوب همه خوشحال بودن...

ساعت ۱۰.۳۰

کلاس ارزیابی کم کم داره شروع میشه.استاد از جلسه قبل معین کرده بود که یه سری فرم و یه کرنومتر با خودمون بیاریم...استاد دو تا از پسرای کلاس رو که فرم نداشتن جریمه کرد و نشوندشون اول کلاس...بعد گفت کاگر واجد شرایط کسی هست که بتونه تو یه ساعت در یک محیط مسطح ۶۴۰۰ متر راه بره...و شروع کردن توضیح دادن...هنوز متوجه نشدم که میخواد چیکار کنه...که یهو یه متر دست دانشجوهایی که فرم نداشتن  داد و گفت برید طول راهرو رو اندازه بگیری کنید...بعد که معلوم شد راهرو ۲۰ متره با یه تناسب معلوم شد که کاگر واجد شرایط باید ۲۰ متر رو تو ۱۲ ثانیه بره.بعد هم استاد به یکی از پسرا گفت که این مسیر رو سه بار بره و بیاد و ما هم با کرنومتر زمان رفت و برگشتش رو اندازه گیری کنیم.خلاصه بساطی بودا...هر کی رد میشد به ما می خندید...جالب تر از همه اینا بچه های کلاس بودن که جو گیر شده بودن و همه با یه دقتی زمان می گرفتن که نگو...خلاصه هر کی رد میشد به ما می خندید...

ساعت ۲.۳۰

کلاس بعدیم ساعت ۴.۳۰ شروع میشه...بی خیال...می رم خونه

و زندگی هنوز هم جاریست....

نوشته شده در دوشنبه 7 آذر1390ساعت 20:23 توسط الهام| |

یه حسی منو کشونده اینجا که بنویسم...ذهنم پره از کلمات مبهم...کاش میشد از اینجا برم...برای همیشه از اینجا برم...

بعضی وقتا...اون وقتایی که تنهایی نسشتم و در حال غرق شدن در افکارم شدم...گاهی دلم می خواد گوشیم زنگ بخوره و یکی از اون ور خط حالمو بپرسه...باهام حرف بزنه...اما خوب...و باز هم زندگی ادامه داره...زندگی برای من خیلی وقته یه رنگ شده...

چند شب پیش داشتم برای امتحان میان ترمم درس می خوندم.نمی دونم چی شد یهو فکر عزیزای از دست رفتم زد به سرم...وای خدا...یادم نمی یاد چه مدت بلند بلند داشتم گریه می کردم...به هر حال چیزی که خیلی مهمه اینه که میان ترمم خیلی خوب شد

تو کتابخونه دانشگاه نشسته بودم و داشتم درس می خوندم.یکی از دوستای صمیمیم اومد بالای سرمو شروع کرد باهام حرف زدن...امتحان ادبیات داشت و استادش گفته بود باید ۲ تا غزل از حافظ حفظ کنه و سر کلاس بخونه(این نکته رو هم بگم که دوستم شیرازیه)خلاصه همین جور داشت غر میزد که چجوری باید شعر حفظ کنه...وسط حرف زدنش گفت وای الهام یه مشکل دیگه هم هست.گفتم خوب چیه؟؟؟گفت ما تو خونمون کتاب فال حافظ داریم نه غزلیات حافظ!!!!به نظرت نمیشه بجای غزل حافظ از رو کتاب فال دو تا شعر حفظ کنم...من که از تعجب احتمالا چشمام از حدقه بیرون زده بود،گفتم ما رو گرفتی؟؟؟گفت نه.گفتم یعنی تو نمی دونی کتاب فال حافظ همون غزلیات حافظ هست؟؟؟بعدش این قدر خندیدیم که از کتابخونه بیرونمون کردن.احتمالا تن حافظ تو گور لرزید...اینم از عاقبت شیرازی بودن!!!

دوستم تو مسابقه مشاعره ایی که شبکه فارس جدیدا داره برگزار می کنه شرکت کرده و تو مرحله اول به عنوان اولین نفر از گروهش انتخاب شده.شنبه قراره برا ضبط مرحله دوم بره صدا و سیما.منم قراره باهاش برم.وای اینقدر هیجان دارم که نگو...فکر کنم خوش بگذره

حرف آخر:

سخته...اما هنوزم صبورم...

نوشته شده در چهارشنبه 25 آبان1390ساعت 13:47 توسط الهام| |