این روزا از همیشه تنها ترم...منمو یه دنیا خاطره...خاطره های تلخ و شیرین...چقدر سخته گذشتن از اون همون لحظه...اما انگار باید باور کنم،بی دلیل سوختن لحظه های لحظه هایی رو که گذشت...
ای خدایی که ایمان دارم به عدالتت،با خودم فکر می کنم اگه تو رو نداشتم باید با کی دردودل می کردم تا خوابم ببره.باید به کی از حرفای سر به مهر دلم می گفتم تا آروم شم...واقعا چجوری میشه بدون خدا زندگی کرد؟
وقتی ۱۰سالم بود یکی از آرزوهای بزرگم این بود که زود ۱۸ ساله شم.فکر می کردم حالا چه خبره؟همون موقع ها به خودم می گفتم باید آرزوهامو یادم بمونه تا وقتی بهشون رسیدم ببینم ارزش اون همه شور و اشتیاق رو داشت یا نه؟
فقط می تونم بگم هیچ وقت عالم ۱۸ سالگی خودمو هیچ وقت فراموش نمی کنم...
آقا چله ی زمستونه،ولی بوشهر انگار نه انگار...هوا سرد نمیشه چرا؟؟؟من عاشق هوای سردم![]()
حرف آخر:
هنوز هم برای تو می نویسم...
لحظه هایی که می گذرن دیگه هیچ وقت برنمی گردن تا جبرانشون کنی...هر وقت خواستی دل کسی رو تو یه لحظه بشکنی،اول به این موضوع فکر کن.
چهار شنبه بعد از ظهر:
داداش سرما خورده،داریم با هم می ریم دکتر...مطب دکتر شلوغه و همه سرما خوردن.داداش هم مرتب سرفه می کنه...سمت راستم یه دختر جوون نشسته.از حالت چهرش معلومه اصلا حالش خوب نیست...اونم مدام سرفه می کنه و من اصلا حس خوبی ندارم...حس می کنم منم دارم سرما میخورم...
تو داروخونه ایستادم که که داروهای داداش رو بگیرم...اونجا هم یه آقایی بود که همش سرفه می کرد...حالا دیگه یکم سرم درد می کنه...
چهار شنبه شب:
ساعت ۱۲.۳۰ شب هست،سر درد شدیدی دارم.اما هنوز منتظرم موبایلم زنگ بخوره و خبری رو که منتظرم بهم بدن...اما هیچی به هیچی...آخ که چقدر انتظار کشیدن زجرم میده...
طرفای ساعت ۲ شب حس کردم بدنم داره می سوزه...اینقدر گرمم بود که می خواستم پاشم کولر اتاقمو روشن کنم.اما اصلا توان بلند شدن نداشتم...
پنج شنبه صبح:
بله.بنده رسما به زمره ی سرما خورده ها پیوستم
حالم خوب نیست.یکم سردمه.دلم میخواد بخوابم...
پنج شنبه بعد از ظهر:
بارون به شدت می باره...منم با این قیافه سرما خوردم دارم لباس می پوشم که برم باشگاه...تو باشگاه هم که دیگه معلومه چی شد.با حال خرابم شروع کردم به ورزش کردن...سانس کلاسم که تموم شد،حالم اصلا خوب نبود.خالم اصرار می کرد با اون برم.اما من قبول نمی کردم.آخرش با دعوا منو سوار ماشینش کرد...خوب شد باهاش رفتم.چون همین که سوار ماشین شدم،بارون خیلی شدید شد...گذشته از بارش بارون،حال نداشتم یه قدم راه برم...
پنج شنبه شب:
از آسمون تگرگ می باره.صدای بلند رعد و برق سر دردمو بدتر می کنه ولی بازم از این صدا خوشم می یاد...باز تب کردم...میخوام بخوابم اما نمی تونم...با موبایلم رادیو جوان گوش میدم شاید خوابم ببره...اما بازم هیچی به هیچی...
احساس گرمای شدیدی می کنم...پا شدمو دست و پامو با آب سرد شستم...یکم حالم بهتر شد...
جمعه:
گلوم خیلی درد می کنه...
با این وجود نشستمو دارم وبلاگمو آپ می کنم...
حرف آخر:
آن سوی تمام دلتنگی ها،خدایی هست که داشتنش جبران همه ی نداشتن هاست
شب یلدا برای من واقعا یلدا بود...لحظه به لحظه شمردم تا صبح شد...ولی بالاخره بعد از یک سال و هشت ماه و دو روز،انتظارم به سر اومد...لحظه های شیرینی بود...حیف که زود گذشت...من بودمو و یه نگاه نگران...من و دلشوره...من و اشکی که نذاشتم گونه هامو تر کنه...ولی خیلی زود گذشت...فقط می تونم بگم خدا جون خیلی دوستت دارم...از این بیشتر دوست ندارم در موردش حرفی بزنم...
دیشب بازم دلم شکست،اینقدر که حس کردم دیگه به نیستی رسیدم.تو اون لحظه،نمی دونم چرا،ولی تو دلم آرزو کردم بارون بباره...اینقدر تو خودم غرق شدم تا خوابم برد...وقتی بیدار شدم،بارون می بارید
...فقط همین...
شب تاسوعا و عاشورا نزدیکه.منم دعا کنید...
حرف آخر:
من خواهم ماند...



این عکسا رو خودم چند وقت پیش گرفتم![]()
امروز صبح وقتی داشت به پهنای آسمون بارون می بارید،مامانم منو از خونه انداخت بیرون که برم واسه خودم خرید کنم![]()
![]()
هرچی گفتم مامان جون امروز عیده.همه جا تعطیله.تازه بارونم که داره می باره.گفت تو که عاشق بارونی حالا چی شده؟؟؟حالا تو برو...خلاصه منم چاره ایی جز تسلیم شدن نداشتم.حالا جالب اینجا بود که همه مغازه ها و بوتیکا هم باز بودن.همین جوری که داشتم راه می رفتم،با خودم گفتم یعنی امروز عیده؟؟؟
ولی خوش گذشت![]()
خیلی حس بدی داری و بدجور دلت میشکنه وقتی مدت ها منتظری یه نفر بیاد و وبلاگتو بخونه ولی وقتی ازش می پرسی وبلاگمو خوندی یا نه بگه حوصله نداشتم![]()
![]()
حرف آخر:
یک شبی مجنون نمازش را شکست
با وضو در کوچه ی لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
گفت:یا رب از چه خوارم کرده ایی؟
بر صلیب عشق دارم کرده ایی؟
خسته ام زین عشق،دل خونم نکن
من که مجنونم،تو مجنونم نکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو من...نیستم
گفت:ای دیوانه لیلایت منم
در رگت پیدا و پنهانت منم
سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی!
برای دوست جونم ناراحتم...ناراحتم از اینکه غصه میخوره و همه چیزو تو خودش می ریزه...ناراحتم از اینکه امیدی به آینده نداره...ناراحتم از بغض تو صداش که همیشه میخواد پنهانش کنه،اما من با همه وجودم حس می کنم...ناراحتم که داره مثل شمع آب میشه اما خیلیا نمی فهمن...ناراحتم از اینکه جز غصه خوردن کاری از دستم بر نمی یاد...ناراحتم از اینکه ازش دورم...این روزا دیگه خودمو یادم رفته...چه وقتی تنهام،چه تو اوج شلوغی فکر اون تو ذهنمه...خدایا من دوست جونمو خیلی دوست دارم.تو بهتر از هر کسی می دونی.خودت بهش کمک کن.نذار غصه بخوره...کمکش کن...نذار تو خودش بسوزه...
دیشب بعد از اینکه درسم تموم شد رفتم تو حیاط نشستم.ماه بالای سرم بود و نور نقریشو می پاشید رو سرم.هوای خوبی بود یه سردی ملایم داشت(البته نظر من اینه.بقیه معتقد بودن خیلی سرده)بازم من بودمو و فکر و خیال و تنهایی.با همه این حرفا،لحظه های زیبایی بود...غرق در افکارم بودم...غرق در افکاری که دوست داشتم بهشون فکر کنم...البته باید بگم به هیچ وجه خیال بافی نبود...
حرف آخر:
همیشه به یادت هستم...حتی اگه یه روز تا ابدیت فراموشم کنی...
دیشبم بازم نخوابیدم...بازم تا صبح بیدار بودم...فکر می کردم به خودم،به...این قدر سوالای گنگ و مبهم تو ذهنم بود که...سوالایی که جوابی برا هیچ کدوم نداشتم...جوابایی که برا فهمیدنشون باید صبر کنم...فقط صبر کنم...اما تا کی...خیلی خستم...خیلی خستم از خودمو و این همه انتظار...
امروز با دوستم رفتم کتابخونه.هوای خوبی بود.آسمون ابری...هوایی که عاشقش بودم...ولی دیگه این هوا هم بهم نمی چسبه...تا طرفای ۱۲ درس خوندیم،بعد اومدیم تو حیاط کمی استراحت کنیم.شیب حیاط مجتمع فرهنگی طوریه که با وجود دیوار مجتمع و پیاده روی اون دست خیابون که سطحش بالاس،بازم دریا پیدا میشه...دریا هم امروز خیلی خوشگل بود...یه رنگ فیروزه ایی به خودش گرفته بود.چند لحظه بهش خیره شدمو و به هیچی فکر نکردم...اون لحظه حس کردم خیلی آرومم...
طرفای ساعت ۵.۳۰ هم کوله پشتیمو که احتمالا وزنش ۶۵ کیلو بود برداشتمو از کتابخونه اومدم بیرون.راه می رفتمو فکر میکردم...تو همون لحظه ها بارش آروم بارون هم شروع شد...بارونی که داشت روح خسته منو نوازش میداد...تو اون لحظه فقط یه آرزو داشتم که با تمام وجود بهش فکر می کردم...آرزویی که می ترسم عاقبت به بزرگترین حسرت زندگیم تبدیل شه...اما بازم آروم بودم...راه می رفتمو و فکر می کردم...به خودم،به...
به هر حال بازم برام لحظه های قشنگی بود...به قشنگی یک رویا...شایدم مثل یک رویا...
از وقتی قالب وبلاگمو عوض کردم،بیشتر یاد دل تیکه پاره خودم می یوفتم![]()
حرف آخر:
امشب برای تو می نویسم...برای تویی که زیباترین لبخند دنیا رو داری...پس همیشه بخند...
امروز دیگه مچ دستم خیلی درد میکرد...وحشتناک
.برا عصر نوبت دکتر گرفتم.دکی گفت یه کیست روی مچ دستته.البته خودم اینو میدونستم.وقتی بهش توضیح دادم که یه دکتر دیگه قبلا کیست دستمو کشیده،کلی دعوا کرد و گفت اصلا کشیدنش خوب نیس
.دستمو هم گرفته بود و هی فشار می داد.دیگه دلم داشت ضعف می رفت.خوب شد از اولش بهش گفتم آقای دکتر دستم خیلی درد می کنه ها
.وگرنه که دیگه هیچی...بعد هم قرص و پماد و مچ بند نوشت واسم.گفت استفاده کنم اگه برطرف نشه،سه هفته دیگه برم واسه جراحی
...کلی هم توصیه ایمنی کرد...تو دلم گفتم اینجور که تو میگی که باید زندگیمو تعطیل کنم...
ای بابا...اینم از روزگار ما...خدایا شکرت...
دوست جونم امروز رفت بندر عباس،دلم واسش تنگ میشه![]()
حرف آخر:
حتی اگه خورشید تا اوج بتابه.حتی اگه ماه و ستاره ها آسمونو نوربارون کنن.بی تو دیدن برام مفهومی نداره...
امشب بازم دلم گرفته.خندهام فقط برای دو شب بود.باز امشب دلم میخواد داد بزنم.اینقدر داد بزنم که...دیگه خسته شدم از دست خودمو و غصه هام.دیگه تحملم تموم شده...دیگه نمی کشم...
خدایا فقط خودت بزرگی.خودت مثل همیشه کمکم کن،که جز تو کسی دوای دردمو نداره...
حرف آخر:
تو برای من زیباترین گل دنیایی.حتی اگه از تمام زیبایت فقط خار خشمت نصیب چشمام بشه...
نمی خواستم آپ کنم.ولی وقتی دیدم این تاریخ تا ۱۰۰ سال دیگه تکرار نمیشه گفتم بیامو یه چیزی بنویسم...
میلاد امام رضا بر همگی مبارک...امیدوارم هر کی هر چی از امام رضا خواسته،زود بهش برسه...
حرف آخر:
امشب برای تو می نویسم،تویی که تمام زیبایی های دنیا رو با لبخندت بهم نشون دادی...

